سمت راست مغازه :
صاحب مغازه به شاگرد 8 ساله اش : بیخود کردی سیب زمینی رو پرت کردی طرفش احمق کثافت ، مگه ماله مفته حرومزاده مادر… ( همچنان پسر بچه مشت و لغت می خورد ) من نصف شب میرم پول میدم اینارو میگیرم که تو صبح باهاشون دعوا کنی ؟ (پسر بچه را به انبار پشت مغازه میبرد و کمربندش را باز می کند ! ) سیاهت میکنم دیوس ( جیغ و گریه پسر بچه و صدای خوردن کمربند به بدنش)
سمت چپ مغازه :
پدر به پسر 9-8 ساله : چیز دیگه ای می خوایی بابا ؟
پسر : آره . دو تا موز هم بگیر که با امیر بخوریم.
پدر : دیگه چی می خوایی؟
…
پ.ن : سکانس بالا واقعیه و امروز صبح شاهد این اتفاق بودم . احتمالا اگه دو تا از مشتری ها جلوی فروشنده رو نمیگرفتن پسر بچه برای پرت کردن یه سیب زمینی الان تو بیمارستان بود.
پ.ن : از کسایی که برای پست قبل می خواستن نظر بزارن و نتونستن معذرت می خوام ، حواس پرتیه من بود که نظرات رو فعال نکردم و چون یک هفته دسترسی به اینترنت نداشتم نشد که درستش کنم .

